به یاد امیر حسین فردی: منحصر به فرد ::: مسعود نوروزی (راهی)
295 بازدید
تاریخ ارائه : 4/27/2013 9:10:00 AM
موضوع: ادبیات فارسی

«ما موسس حوزه هنری نبودیم» این را خودش می گفت اما باور نکنید.او و معاصران بی ادعایش مثل طاهره صفارزاده که او هم دنیا را وداع گفته ، پایه گذاران بی نام و نشان حوزه هنر انقلاب بودند.

گمان می کنم روحیه امثال امیرحسین فردی را به خوبی می شناسم.آدم هایی که بوروکرات نیستند و بلد نیستند در مناسبات تو در توی جابجایی قدرت و سیاست بازی های سازمانی و بندبازی های اداری جایی برای خود باز کنند.کسانی که می آیند ، بی ادعا کارشان را می کنند و وقتی می بینند کسی نمی خواهدشان ، به جای جنگ قدرت و بازی با این خط و کشیدن آن نشان برای بقا در قدرت ، ساده می روند.فقط کمی دلشان از قدرناشناسی ها می شکند.خود برای خود مرثیه خوانی نمی کنند.می گذارند تا دیگران مرثیه خوان و حسرت زده شان باشند.مثل الان که من این نوشته را می نویسم و شما می خوانید و احتمالا نوچ نوچی از سر حسرت می کنید ، سری تکان می دهید و ای دریغی می گویید. هر کس باید کار خودش را بکند.گویا این سرنوشتی تغییر ناپذیر است و سنتی از سنت های نه چندان دلچسب روزگار.اما هر چه هست حسرت این آدم های یکرنگ که با تغییر جهت باد پرچم خود را تغییر نمی دهند ، واقعا بر دل است. امروز که او رفت گویی همان آدم مسجد جواد الائمه رفته ، با همان حال و هوای صمیمی.

کسانی مثل محسن مخملباف هم بودند که آن زمان در حوزه هنری نعلین می پوشیدند که بله! اینجا هم مثل حوزه علمیه است البته از نوع هنری اش! کتاب مقدمه ای بر هنر اسلامی می نوشتند و امروز که آن کتاب را مرور می کنم در عجبم که بین شخصیت و تفکرات امروز او و مطالب این کتاب چاپ سال61 چه سنخیتی برقرار است؟ (برای فیض اکمل رجوع کنید به کتاب مقدمه ای بر هنر اسلامی ، محسن مخملباف ،واحد انتشارات حوزه اندیشه و هنر اسلامی ، چاپ اول:مرداد1361 )

منحصر به فرد بود.نه به این معنی که دیگر مادر زمانه همچون او را نخواهد زایید.نه! تملق چرا؟ مجیز گویی به خاطر چه؟ زمانه می گذرد و روز به روز برگ های جدیدی رو می کند از استعدادهای شگرف و نوظهور که البته آنها هم در آینده مقهور نسل بعد خود خواهند شد.پس او از چه جهت منحصر به فرد بود؟ او برای زمانه و روزگار خود منحصر به فرد بود و مانند او دیگر نخواهد آمد.فضای غریبی بود که یک مسجد بستر گونه جدیدی از ادبیات باشد.مسجد؟ ادبیات ؟ آن هم ادبیات انقلاب؟ مردمی تا دیروز تنها نام یک انقلاب را شنیده بودند و آن انقلاب سفید شاه و ملت بود. تنها گروه های کمونیستی و یا کمونیست هایی که روکشی از تفکرات التقاطی اسلامی داشتند هیاهوی مبارزه از نوع مسلحانه را داشتند. سیاق مبارزه برای مسجدی هایی از نوع «فردی» که گوش به امر نایب الامام تبعید شده شان بودند چیز دیگری بود.کار انقلاب ناگهان بالا گرفت.حادثه پشت حادثه! اتفاق داشت می افتاد.ناگهان مردمی که نام خمینی را بر لب داشتند در خیابان ها به خروش درآمدند.گروه های روکش دار اسلامی ، سریع عکس های امام خمینی را با آرم سازمان خودشان چاپ و در بین مردم توزیع کردند.هر جا می رفتی عکسی از امام را می دیدی که کنارش آرم سازمان مجاهدین خلق چاپ شده بود.زمانه عجیبی بود.همان زمان هم آشکار بود که این گروه ها «بر عکس» خمینی اند نه با خمینی.هر چه بود آنها همصدا با ملت بودند تا سرنگونی شاه.امیرحسین فردی در این فضا قرار بود حوزه هنری را حوزه هنری کند.آذر ماه 1358 بود.جوان ها احساس می کردند باید کاری کنند کارستان ، تخته گاز می رفتند ، پیچ های تند زمانه اما خیلی ها را به انحراف می کشید و به جاده خاکی می انداخت ، امیر حسین فردی باز مخملباف را می دید که روزی در یکی از کلاسهایی که حوزه هنری تشکیل داده بود ، یقه یک جوان را گرفته که:«آقای فردی! کارت به جایی رسیده که در مکان تحت مدیریت تو این پسر جرات کرده با آن خانم حرف بزند! وا اسلاما!»

فردی فهمید که این نیش و کنایه ها از جایی دیگر و به هدفی خاص بار او می شود.کم کم بقچه دلش را آماده بستن کرد.گفتم که او اهل بازی قدرت و ستیزه نبود.برای دور شدن از این دست آدم ها به کیهان بچه ها رفت.دنیای زلال کودکان برای او خوش آب و هواتر بود.

از مظلومیت او همین بس که وقتی کتاب «سیاه چمن» را برای چاپ به حوزه هنری ای که روزگاری خود مدیر آن بود سپرد ، ردش کردند!

ولش! بیایید ما کار خودمان را بکنیم.بیایید فقط حسرت بخوریم ، من این مرثیه را می نویسم و شما هم طبق یک سناریوی نانوشته که همیشه تکرار می شود نوچ نوچ کنید.سری تکان بدهید و یک ای دریغ بگویید.

گویا که می شناسمت ای ایستاده مرد

مثل همه ، همیشه ، ولی منحصر به فرد

این باغ در بهار فقط ایستاده نیست

این باغ در هوای زمستان نبوده زرد

دوران خویش را بشناسید اهل باغ

با برگ و بار خويش ، مهیای این نبرد

نگذار بگذرد که دریغ است و حسرت است

اکنون اگر نرویی از این ریشه های درد

در باغ نیستند کسانی که می شوند

رنگی به رنگ دیگری از فصل گرم و سرد

.

مسعود نوروزی (راهی)